شنبه 29 تیر1387
دارم پرواز می کنم!
پسرکی روزها پیش در یتیم خانه ای نگهداری میشد.
همیشه آرزو داشت بتواند مثل یک پرنده پرواز کند.درک این که چرا از پس این کار بر نمی آید برایش سخت بود. پرنده هایی در باغ وحش بودند که جثه های خیلی بزرگتری نسبت به او داشتند و پرواز می کردند و همین او را به فکر فرو میبرد:"چرا من نمی توانم پرواز کنم؟" و شگفت زده میشد که :"چه مشکلی در من هست؟! "
پسر کوچک دیگری هم بود که از فلج بودن رنج می برد و همیشه آرزو داشت که بتواند مثل دخترها و پسرهای کوچک دیگر راه برود و شادمانه بدود.و به این فکر می کرد که: "چرا نمی توانم مثل آنها باشم؟"
یک روز پسرک یتیم که آرزوی پرواز داشت از یتیم خانه فرار کرد. اتفاقی به سمت پارکی رفت و با همان پسری روبرو شد که نه می توانست راه برود و نه بدود و در محوطه شنی مخصوص بچه ها مشغول بازی بود.به سمتش دوید و از او پرسید که آیا او هم تا به حال آروزی پرواز مثل پرنده ها را داشته یا نه..
پسر فلج گفت :"نه،اما در مورد این که راه رفتن و دویدن مثل بقیه بچه ها چه مزه ای دارد فکر کرده ام."
پسر دیگر گفت :" چه قدر ناراحت کننده." و رو به او کرد و پرسید :"فکر می کنی می توانیم دوستان هم باشیم ؟"
پسر فلج جواب داد:"بله،حتما.."
و این طور شد که آنها برای ساعت ها با هم مشغول بازی شدند. قلعه های شنی ساختند،با دهانشان صداهای جالبی در آوردند و کلی تفریح کردند و خندیدند.وقتی پدر پسرک فلج برای بردنش با یک ویلچیر آمد،پسرک یتیم به سمتش دوید و چیزی در گوشش زمزمه کرد.
مرد در پاسخ گفت:"باشد،اشکالی ندارد."
پسری که همیشه آرزو داشت روزی پرواز کند به سمت دوست جدیدش دوید و گفت:"تو تنها دوستمی،دلم می خواست می توانستم کاری کنم که بتوانی مثل دخترها و پسرهای کوچک دیگر راه بروی و بدوی،ولی از پسش برنمی آیم.اما کاری هست که می خواهم برایت انجام بدهم."
پسرک یتیم برگشت و به دوستش گفت که به روی پشتش بیاید.بعد شروع به دویدن به سمت چمن ها کرد.در حالی که پسرک فلج روی پشتش بود،تندتر و تندتر دوید.سرسختانه و تندتر سرتاسر پارک را دوید.هر چه در توان داشت در پاهای کوچکش جمع کرد تا تندتر و تندتر بدود..و حالا این باد بود که به طرف صورت دو پسر کوچک سوت می کشید و می دوید.
وقتی پدر پسر فلج،فرزند زیبایش را دید که دستانش را رها در باد بالا و پایین می کند و در تمام این مدت با بلندترین صدایش از شوق فریاد می زند،اشک از چشمانش سرازیر شد..
پسرک فریاد می زد:" بابا،دارم پرواز می کنم.دارم پرواز می کنم!"

I'm Flying!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 21:20
چهارشنبه 8 خرداد1387
بلیطی به کره ماه!
سلام به دوستای وبلاگی عزیز.امیدوارم تک تکتون روزای خوبی رو پشته سر گذاشته باشین..
راستش این پست رو برای اون دسته از دوستایی که این مدته که آپ نمی کردم ولی باز هم لطف می کردن و بهم سر می زدن و همینطور باقی دوستان اومدم بذارم که هم ازشون تشکر کرده باشم و هم بگم که نگران نباشید! خوبم..فقط گرفتاری ها و درسها هستن که وقت آپ کردن و حتی سر زدن به وبلاگاتون رو ازم گرفتن..
ایشالا تابستون شاید برگشتم!خودمم دقیق نمی دونم!!یه موقع هم میشه مثله امروز که یک مرتبه دلم برای اینجا و شماها تنگ میشه و سعی می کنم هر طوری شده حتی با یه پست خیلی خیلی کوتاه و ساده اینجا رو آپ کنم!!
براتون آرزوی موفقیت و شادی می کنم..

بلیطی به کره ماه گرفته ام!
به زودی زمین را ترک خواهم گفت
اشک هایی که گریسته ام بارانی خواهند شد
و به آرامی بر شیشه پنجره اتاقت خواهند لغزید
و تو هرگز نخواهی فهمید..
Got A Ticket To The Moon
I’ll Be Rising High Above The Earth So Soon
And The Tears I Cry Might Turn Into The Rain
That Gently Falls Upon Your Window
..You’ll Never Know

پ.ن1: پیشنهاد می کنم برای خالی نبودن عریضه شما هم اگه دلتون برای بارون تنگ شده البته نه بارونی که توی این شعر منظور نویسندش بوده! به پست " نجوایی با باران" که مربوط به 2 سال پیشم هست یه نگاهی بندازین..از تموم شعرایی که اینجا گذاشتم برام محبوب تر هست!
پ.ن2: شعر رو خوندین؟از اون موقع پس رفت کردم نه؟!!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 21:54
چهارشنبه 1 اسفند1386
کلوچه..
تدی با این که 6 سال بیشتر نداشت تصمیم گرفته بود صبح روز شنبه برای والدینش کلوچه درست کند.پس دست به کار شد..یک کاسه بزرگ و یک قاشق پیدا کرد،صندلی را به سمت پیشخوان هل داد و در ِ کابینت را باز کرد و قوطی سنگین آرد را به زحمت از آن بیرون کشید.در همین حال مقداری از آرد به روی زمین پاشیده شد،پسرک مقداری از آن آرد را با دستانش جمع کرد و داخل کاسه ریخت و با بیش از یک فنجان شیر مخلوط کرد و مقداری شکر به آن اضافه کرد. آردها را همان طور کف آشپزخانه رها کرده بود که ردپاهای گربه اش هم به روی آردهای پخش شده بر زمین اضافه شد..
تدی سرتاپایش آردی و پاک ناامید شده بود.می خواست حاصل تلاش هایش چیزی عالی از آب در بیاید اما همه چیز بد پیش رفته بود.از ادامه کار هم باز مانده بود و نمی دانست برای پخت باید این محتویات را داخل اجاق بگذارد یا فر. حتی نمی دانست فر چگونه کار می کند.
ناگهان گربه اش را مشغول لیسیدن کاسه اش دید و خواست گربه را از آنجا دور کند که جعبه تخم مرغ ها را هم نقش بر زمین کرد.با حالتی عصبی خواست شروع به پاک کردن خرابکاری هایش بکند که پایش روی تخم مرغ ها لغزید و لباسش آردی و آغشته به تخم مرغ های چسبناک شد. تنها چیزی که این آشفتگی را تکمیل می کرد حضور پدرش بود که او هم بالای سرش ظاهر شد!

پسرک شروع کرد به اشک تمساح ریختن! قصد و هدفش به خودی خود خوب بود اما حاصلش چیزی جز یک بهم ریختگی فجیع نشده بود.
خوب می دانست که حالا چه چیزی انتظارش را می کشد،سرزنش یا حتی تنبیه بدنی..اما پدرش فقط تماشایش کرد..از میان آشپزخانه بهم ریخته گذشت و پسرک گریانش را بلند کرد و در آغوش کشید و آرامش کرد..لباس پدر هم مثل پسرش آردی و چسبناک شده بود.
این داستان شبیه رفتار خداوند با ماست،چطور؟
ما در زندگی سعی می کنیم به مقاصد خوبمان برسیم اما نتیجه کارهایمان به چیزی جز آشفتگی نمی انجامد.زندگی مشترکمان با مشکل روبرو می شود،به دوستی توهین یا بی احترامی می کنیم،نمی توانیم از پس کارهایمان بربیاییم، سلامتی مان را از دست می دهیم و ...
گاهی اوقات هم سر جایمان خشکمان می زند و فقط اشک میریزیم چون واقعا نمی دانیم چه باید بکنیم؟! این همان لحظه ای است که خداوند ما را از جایمان بلند می کند..به ما مهر می ورزد..آراممان می کند و ما را می بخشد حتی اگر خودش مجبور باشد از میان آشفتگی های ما بگذرد..
اما فقط به دلیل این که ممکن است ما برای رسیدن به قصدمان(برای خدا یا دیگران) آشفتگی به بار بیاوریم دلیل نمی شود که "کلوچه درست نکنیم!". دیر یا زود زمانش می رسد که در این کار مهارت پیدا می کنیم و دیگران هم به خاطر تلاشمان خوشنود خواهند شد!

An Inspirational Message – Pancakes
پ.ن 1: می خواستم این پست رو برای بهمن ماه بذارم برای همین عجله ای شد و خیلی خوب ویرایش نشده .. و تازه به بهمن هم نرسید!!
پ.ن2 (بی ربط) : این سومین پست در مورد شیرینی جات هست!! (۱- جعبه بیسکویت )
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 0:47
سه شنبه 18 دی1386
کلاه بنفش..
3 سالگی: با کلاه بنفشی که روی سرش خودنمایی می کند خودش را مقابل آیینه برانداز می کند..یک شهبانو می بیند.
8 سالگی: در آیینه نگاهی می اندازد، خودش را سیندرلا می بیند.

15 سالگی: خودش را در آیینه برانداز می کند،یک دختر زشت می بیند.رو به مادرش کرده و به خاطر شکل و قیافه ای که می بیند غرغر می کند! و برای رفتن به مدرسه بهانه می گیرد.
20 سالگی: خودش را در آیینه برانداز می کند،با خود می گوید:"چقدر چاقم/لاغرم .. چقدر قد بلندم/قد کوتاهم .. چقدر موهایم صافند/فرفری اند .." در هر صورت تصمیم می گیرد بیرون برود.
30 سالگی: خودش را در آیینه برانداز می کند،با خود می گوید:"چقدر چاقم/لاغرم .. چقدر قد بلندم/قد کوتاهم .. چقدر موهایم صافند/فرفری اند .." فعلا وقت رسیدن به کم و کاستی هایش را ندارد.. در هر صورت تصمیم می گیرد بیرون برود.
40 سالگی: خودش را در آیینه برانداز می کند، با خود می گوید:"حسابی کار می برد..از پسش بر نمی آیم.. روز طولانی و یکنواختی هم داشتم و حالا می خواهم بیرون بروم.."
50 سالگی: خودش را در آیینه برانداز می کند و با خود می گوید:"خوبم" و به جایی که قصد داشت برود راهی می شود.
60 سالگی: خودش را در آیینه برانداز می کند،پختگی و شادی را در چهره اش می بیند..از خانه بیرون می رود و از زندگی لذت می برد.
70 سالگی: خودش را در آیینه برانداز می کند و کسانی را به خاطرش می آورد که حتی نمی توانند خودشان را در آیینه ببینند و به خودش امید می دهد. بعد گامی برمی دارد و می رود تا دنیا را فتح کند.
80 سالکی: دیگر زحمت خیره شدن به آیینه را به خود نمی دهد.فقط کلاه بنفشش را بر سرش می گذارد و از خانه بیرون می رود و با روزگار دم خور می شود.
شاید ما هم برای به سر گذاشتن این کلاه بنفش رنگ..باید کمی عجله کنیم!

Purple Hat Fun Story
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 20:32
سه شنبه 27 آذر1386
برگ دلواپس
روزی از روزها صدای آه و ناله برگ کوچکی،همانند برگ های دیگری که با وزش باد ملایمی صدای آه کشیدنشان بلند میشد، به گوش شاخه ای کوچک رسید و او را به پرسیدن واداشت:" برگ کوچولو! چه اتفاقی افتاده؟" برگ جواب داد:" باد تهدیدم کرد که بالاخره روزی من را از جایم کنده و به پایین می اندازد تا روی زمین بمیرم!"
شاخه کوچک ماجرا را به شاخه ای که از آن روییده بود تعریف کرد و آن شاخه هم به درخت...
درخت وقتی ماجرا را فهمید با صدای خش خشی تکانی به خود داد و به برگ گفت :" نترس.محکم سر جایت بمان،تو نباید تا زمانی که نمی خواهی بروی.."
سرانجام برگ دست از آه کشیدن برداشت و آسوده و سرخوش شروع به آواز خواندن کرد.هر بار که درخت خودش را تکان می داد و همه برگ هایش را وادار به تحرک می کرد،شاخه ها هم خودشان را تکان می دادند و شاخه ی کوچک هم با تکانی برگ کوچک رویش را به بالا و پایین تاب می داد و برگ کوچک با نشاط سر جایش می رقصید و آن قدر سرخوش میشد که انگار چیزی نمی توانست او را از شاخه اش جدا کند. و این طورشد که برگ تمام تابستان و تا ماه اکتبر رشد کرد..
سرانجام روزهای درخشان پاییز از راه رسیدند و برگ کوچک با حیرت، زیبایی بی اندازه برگ های اطرافش را دید که بعضی زرد بودند،بعضی قرمز مایل به زرد و بعضی سرخ.. و یا ترکیبی از این رنگ ها به تن داشتند...
برگ از درخت علت این تغییرات را جویا شد.. درخت گفت:" همه برگ ها خودشان را برای پریدن و رفتن آماده می کنند و از شوق این رنگ های زیبا را به تنشان کرده اند."
برگ کوچک هم کم کم میل رفتن پیدا کرد و با این فکر رشد کرد و زیبا و زیباتر شد و زمانی که به رنگ دلخواهش رسید و شاخه های درخت را آن طور بی رنگ و لعاب دید با تعجب گفت:" آه شاخه ها! چرا شما اینقدر رنگ پریده اید و ما طلائی رنگیم؟!"
شاخه ها گفتند:" ما مجبوریم لباس های کارمان را به تن داشته باشیم چون کار و زندگی برای ما ادامه دارد ،اما لباس های شما برای روز تعطیل است چون کارهایتان تمام شده.."
در همین هنگام باد ملایمی شروع به وزیدن کرد و برگ خودش را رها کرد،بدون آن که درنگی کند.. و باد او را از جایش برداشت و گرداند و گرداند.. و مانند شراره ای از آتش در هوا برد و چرخاند..
برگ به آرامی در گوشه ای از پرچین، میان صدها برگ دیگر افتاد و غرق رویایی شد و دیگر هرگز بیدار نشد تا از رویایی که در آن فرو رفته بود حرفی بزند..
The Anxious Leaf 

: امیدوارم با این پست دلگیرتون نکرده باشم؟!
ولی تا حالا شده بود به برگ های پاییزی که با عجله از روشون رد میشیم اینطوری نگاه کرده باشید؟ صداشون.. دلواپسی هاشون رو حتی شنیده باشید؟! و این که رویا هم دارن!!
یا نه مثل من..مثل خودتون فقط پا روشون گذاشته باشید و از صدای خورد شدنشون لذت برده باشید!!؟
فکر می کنید اون رویا برای اون برگ چی میتونسته باشه؟!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 0:22
دوشنبه 21 آبان1386
نا شدنی
با اشکی در چشمانم
به آبی زیبای آسمان خیره می شوم.
غرق تماشای ستاره ای خاص می شوم
کوچک است و دوست داشتنی
اما دور...
نمی توانم آسمان را لمس کنم
آه خدایا!کاش می توانستم در آسمانت بال بگشایم
و به بهشت بروم
تا از آنجا فرشته یا نشانی به زمین بفرستم
که به همه بگوید دوستت دارم
آری این حقیقت است.
می خواهم با تو باشم.
ای کاش همین حالا می توانستم..
آسمان آبیست
آبی تر از همیشه
و مرا می خواند..

: خوب این پست هم یه جورش بود دیگه!!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 21:19
پنجشنبه 19 مهر1386
یادداشتی از طرف خدا..

به : شما از طرف : خدا
پند بگیر.
صدای گریه ات را می شنوم..
که از میان تاریکی ها می گذرد،در میان ابرها پالوده می شود، با نور ستارگان درآمیخته و راهش را به سوی وجودم در مسیر پرتویی از خورشید میابد.
صدای ناله ی خرگوش صحرایی که در بند دامی افتاده، گنجشککی که از آشیانه مادرش پایین افتاده، کودکی که ناامیدانه در دریاچه دست و پا می زند و پسری که خونش را روی صلیبی می کشد،غم زده و دلتنگم کرده اند.
بدان صدای تو را هم می شنوم. یقین داشته باش و آرام باش..
تسکین دردهایت را برایت می آورم ، چرا که علتش را خوب می دانم.. و البته دارویش را .
تو برای تمام رویاهای کودکانه ات که با گذشت سال ها محو شده اند اشک می ریزی.
برای عزت نفست که با درماندگی تباه شده اشک می ریزی.
برای استعدادهای نهفته در وجودت که با کوتاهی کردن مجال رشد پیدا نکرده اند اشک می ریزی.
برای نعمت های خدادادی ات که درست به کارشان نبردی و تلفشان کرده ای اشک می ریزی.
تو به دید خفت به خودت می نگری و از دیدن انعکاس این تصویر، ترس وجودت را پر می کند.این مسخره گر انسانیت کیست که با چشم های بی روح ننگینش این گونه به تو خیره شده؟!
کجاست آن نیکی رفتارت،زیبایی سرشتت،سرعت تکاپویت،روشنی ذهنت و کلام خردمندانه ات؟ چی کسی خوبیهای وجودت را دزدیده؟ هویت دزد همان طور که برای من آشناست برای تو هم هست؟
یکبار سرت را روی بالشی از علف های مزرعه پدری ات گذاشتی و به توده ابرها خیره شدی و در سر پروراندی که روزی تمام طلاهای شهر بابل مال تو خواهند شد.
یکبار تعداد زیادی کتاب خواندی و بر برگه های زیادی نوشتی و متقاعد شدی که رسیدن به بالاترین درجه دانش و آگاهی برای تو امکان پذیر است و می توانی از دیگران گوی سبقت را بربایی.
و فصل ها خواهند گذشت و جایشان را به سال ها خواهند داد تا تو ببینی و سعادتمندانه زندگی کنی.
به یاد داری چه کسی این نقشه ها، رویاها و بذر امید را در درونت کاشت؟
نمی توانی به یاد آوری ..
تو هیچ خاطره ای از لحظه ای که برای اولین بار از بطن مادرت پا به این دنیا گذاشتی و من پیشانی نرمت را لمس کردم و آهسته رازی را در گوش کوچکت زمزمه کردم و تو را مورد رحمتم قرار دادم به یاد نداری؟
رازمان را به خاطر داری؟
به یاد نداری..
گذشت سال ها خاطرات را از ذهنت پاک کرده اند و آن را با ترس ، تردید ، تشویش ، ندامت و نفرت پر کرده اند و با این وجود جایی برای خاطرات شیرین نگذاشته اند.
اشک هایت را پاک کن،بیشتر از این گریه نکن. من با تو هستم... و این لحظه،لحظه ی تحول زندگی توست.هر چه که در گذشته اتفاق افتاده مثل زمانی است که تو هنوز از مادر زاده نشده بودی. گذشته ها گذشته است..آن را به خاک بسپار.
امروز تو زندگی دوباره ای پیدا کردی.
امروز روز تولد توست،روز تولد جدیدت.اولین زندگی تو مثل بازی در یک تئاتر و تمرینی بیشتر نبود.حالا پرده ها بالا می روند و تماشاچیان عالم به ورودت نظاره می کنند و برایت کف می زنند.این بار شکست نمی خوری.
شمع هایت را روشن کن.کیکت را قسمت کن،نوشیدنی بریز.. تو دوباره متولد شدی.
مثل پروانه ای که از پیله اش بیرون آمده پر خواهی گشود...تا هر جا که می خواهی اوج بگیر. هیچ زنبور یا سنجاقکی و هیچ نوع بشری نبایستی سد راه مقصودت یا جستجویت به سوی خوشبختی حقیقی در زندگی بشود.
حضورم را بالای سرت احساس کن.
به حکمتم توجه کن.
بگذار دوباره رازی که در آغاز تولدت شنیده و فراموش کرده بودی را با تو در میان بگذارم.
تو بزرگترین معجزه منی..
تو شگفت انگیزترین معجزه این گیتی پهناوری
این ها اولین کلماتی بودند که تو برای اولین بار شنیدی و بعد گریه کردی.و همه گریه کردند ...
: می بخشین که باز هم آپ کردنم این همه مدت طول کشیده..این بار برعکس دفعه های قبل که نمی تونستم مطلبی رو که می خوام پیدا کنم،مطلب دلخواهم رو زود پیدا کردم ولی ترجمش برام خیلی سخت تر از دفعات قبل بود و البته خیلی طولانی ... این هم لینک اصلی این مطلب :
Memorandum from God
این پست،ترجمه اوایل این مطلب هست.. دلم می خواست اونقدر توانایی داشتم که می تونستم ترجمه درست و روان همش رو بذارم..منتهی متن سنگینی بود برای من..... امیدوارم نویسنده متن Og Mandino منو با این ترجمم ببخشه!
حالا باز شما دوستای عزیز انتظار داشته باشید من زودتر بیام و آپ کنم!!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 13:37
شنبه 17 شهریور1386
پسری که به ماه زندگی بخشید..
روزی روزگاری پسری بود که اغلب به تنهایی برای قدم زدن بیرون می رفت.غمگین و تنها تمام مسیرها را می پیمود به امید این که یک روز دوستی که سرور و شادی به وجودش می بخشد دستش را بگیرد و با او همراه شود.اشک هایش به هر گلی شوق شکفتن می بخشید و روئیدن تا قلب پر حرارتش ...
خورشید خانم که دورا دور در طول روز او را دنبال می کرد از تلخی غم هایش دلش آزرده شده بود چرا که او را مثل پسرش دوست می داشت.بنابراین روزی تصمیم گرفت همه ستارگان آسمان را جمع کند و از آن ها نردبانی درخشان و بلند بسازد تا بتواند او را در آغوش بکشد و بوسه ای به تسلای دردهایش بر او بزند.
یک شب او را از خواب بیدار کرد و به او گفت که از پله های ستاره ای بالا بیاید.پسر قبول کرد،بالا و بالاتر رفت..و زمانی که در عمق تاریکی شب فرو رفت خورشید او را در آغوشش کشید و به آرامی بوسه ای بر او زد.اما باید او را به زمین برمی گرداند پس اسم "ماه" را بر او گذاشت و نیمی از قلبش را برای تپیدن قلب ماه آسمان بخشید تا همیشه یاد پسر را برای او زنده نگاه دارد...

The boy who gave life to moon
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 17:37
جمعه 12 مرداد1386
تا همیشه با تو..(قسمت آخر)
پ.ن 1 :
مری را به سرعت به بیمارستان انتقال دادند،ولی خیلی دیر شده بود.دخترک بینایی اش را از دست داد.خانواده اش هم در وضعیت بسیار بدی بودند و در اندوه بزرگی نا امیدانه به سر می بردند.جان که خود را گناهکار و مسبب رخ دادن این حادثه شوم برای مری می دانست،در افکارش فرو رفت...می دانست چه کار باید بکند.
وسایل ضروری اش را جمع کرد.تصمیمش را گرفته بود می خواست کارش را در آن باغ کنار بگذارد و آن جا را ترک کند.در حالی که عکس های روزهای خوش خودش و مری را می دید،آهی از سینه کشید و آن ها را کناری گذاشت.
عمه،دخترک بیحال روی تخت را با ملایمت تکانی داد و با حرکت دادن دستش مقابل صورت مری با نگرانی گفت:" مری! می توانی مرا ببینی؟" تصویری که او در آن لحظه دید تاریک و محو بود و بعد احساس گیجی او را فرا گرفت. خوشبختانه خطر رفع شده بود و جای شکرش باقی بود که او بینایی اش را دوباره باز یافته بود. دخترک وقتی در آیینه خیره شد ، جا خورد!چون چشمهایش را متفاوت با قبل می دید و این برایش عجیب بود.چشمهایش همان رنگ آبی روشن را داشتند اما گرما و عطوفت خاصی در آنها موج می زدند.
متاسفانه او خیلی زود فهمید که جان ترکش کرده و غمگین و افسرده شد...قلبش شکسته بود و شب و روز به یاد او اشک می ریخت.در خاطرات گذشته سیر می کرد و به یاد قولی که جان به او داده بود می افتاد و روز به روز بیشتر از او متنفر می شد.
یک روز تصمیم گرفت به دیدن جایی که برایشان حکم بهشت را داشت برود و با روزهای خوششان خداحافظی کند.قدم زنان به سوی درختی که غصه هایش را به پای آن درخت می ریخت رفت.به آن نزدیک شد و تنه زبر درخت را که پر از شکلک های خندان بود،لمس کرد.اشک می ریخت و انگشتانش را بر تنه درخت می کشید. ناگهان کلمات حک شده "با تو می مانم" را بر پای درخت پیدا کرد... روشنایی ضعیفی از امید، دل تاریکش را روشن کرد و ناخودآگاه با شوق اطرافش را از نظر گذراند و چیزی که دید او را گیج کرد.
روی نیمکتی کنار باغ،مردی با عینکی بر چشم و چوب دستی نشسته بود.و زیر تیغ آفتاب عرق می ریخت.مرد دستمال سفیدی را از جیب پشتش برای خشک کردن عرقش بیرون آورد.بر حسب اتفاق عکسی هم با دستمال از جیبش بیرون افتاد.مری با احساسی نا شناخته به آنجا نزدیک شد،خم شد و عکس را از زمین برداشت و عکس خودش را دید.شکه شد! مرد کورمال کورمال جیبش را به دنبال عکس زیر و رو کرد و وقتی آن را پیدا نکرد بسیار دستپاچه شد.مری آرام آرام به سوی او قدم برداشت و عکس را در دستان مرد گذاشت.این اولین باری بود که دخترک طعم گرم و نمکین اشکهایش را می چشید،چرا که اشک هایش تمام پهنای صورتش را پر کرده بود و سخت می گریست.
مرد از روی قدردانی سرش را خم کرد و با لبخندی دندان های زردش زیر نور صبحگاهی برقی زد.
"همیشه با تو می مانم..."
مری به مردی نگاه می کرد که او را این چنین از اعماق قلبش دوست می داشت.لبخندی بر چهره اش نشست.چشمانش را لمس کرد،چشمانی که روزی متعلق به جان بود ولی حالا ... اشک هایش از گونه اش می چکید.
چشمان جان با اشک های مری پر شده بود ...
پ.ن 2: خوب چه طور بود؟ امیدوارم زیاد ناراحتتون نکرده باشه!
راستی حالا موندم دفعه بعد با چه موضوعی آپ کنم؟! البته باز هم از این داستانها دارم ولی می خواستم نظر شما رو هم بدونم؟ چون خیلی ها گفتن غم انگیزه و ... 

پ.ن 3:این اسمایلی ها رو هم گذاشتم زیاد بلاگم غمگین نشه!!!
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 20:36
شنبه 30 تیر1386
تا همیشه با تو..(2)
پیش نوشت: داستان رو که یادتون نرفته؟! می بخشید واقعاً زودتر از این نتونستم بیام آپ کنم!!
نیمه های شب بود.مری که از سر کارش به سوی خانه بر می گشت وقتی سر راهش با دو مرد تنومند روبرو شد از ترس راهش را به سوی کوچه ای که از قضا متروکه هم بود کج کرد.آنها بوی نا خوشایندی می دادند و مثل گاوهای دیوانه از خشم می غریدند.
یکی از آنها که به سویش می آمد فریاد زد:"جان را ول کن! او باید از زن ها دور باشد! او با ما متعلق به دنیای تبهکاران است!" مری که وحشت زده شده بود،جیغی زد،چشمانش را بست و در حالی که زیر لب دعای کوتاهی میخواند آرزو کرد همان لحظه عمرش به پایان برسد.ثانیه ها گذشتند...مری بالاخره محتاطاتانه چشمانش را باز کرد چرا که وجود پیکر آشنایی را حس کرد که برای نجاتش آمده و با آن دو مرد تنومند گلاویز شده بود.جان مثل عروسکی پارچه ای مشت و لگد می خورد.و در حالی که از بینی و پیشانیش خون می چکید بی دفاع نقش بر زمین شد.آن دو مرد در حالی که لبخندی پیروزمندانه بر لب داشتند گفتند:"حقت بود! چون ما را لو داده بودی..." و آنجا را ترک کردند.
مری فریاد زد:"جان!" و تن خونین او را به زحمت از زمین بلند کرد و او را در آغوش کشید.در حالی که به چهره اش خیره شده بود و آن را به دقت معاینه می کرد او را بسیار شبیه به آن دو مرد تنومند کثیف و بدبو یافت ولی نه! او شبیه آنها نبود.او مهربان ترین و زیباترین چشم ها را داشت.او عاشق این مرد شده بود فقط به خاطر خودش،نه چیز دیگر... عشقی که نیاز به کلمه ای برای توصیفش نبود. جان آخرین نیروی باقیمانده در تن مجروحش را جمع کرد و دستمال سفیدی را که همیشه همراهش بود از جیبش بیرون آورد و به سوی دخترک دراز کرد.مری آن دستمال را با دستانی لرزان گرفت.نفس هایش تند شده بود و تا می توانست اشک ریخت و اشک...
دخترک نجواکنان گفت:"به من قول بده هیچ وقت تنهایم نمی گذاری،مهم نیست چه اتفاقی می افتد" جان با دستانی مرتعش تکه کاغذ و قلمش را بیرون کشید و نوشت:"من همیشه با تو می مانم" و او را خاطر جمع کرد:"قول می دهم" مری لبخندی زد و انگشت کوچکش را جلوی او گرفت،جان هم انگشتش را به آن قلاب کرد و با هم عهد بستند...
هرچند آن دو از دو دنیای متفاوت بودند،یکی فارغ التحصیل رشته حقوق از دانشگاه هاروارد و دیگری از دنیای تبهکاران! ولی هرگز حرفی از تفاوتشان به میان نمی آوردند.حتی بعد از آن حادثه شوم عشقشان مستحکم تر شد...
یک روز که مری به سوی باغ می رفت ناگهان متوجه شد مایع اسیدی به طرف صورتش پاشیده شد.همان لحظه سوزش دردناکی حس کرد، چشمانش جرقه ای زدند و دیدگانش در تاریکی مطلقی فرو رفتند.جیغ گوش خراشی در گوش های جان پیچید و او را شتابان و هراسناک به سوی جایی که صدا از آنجا می آمد هدایت کرد و مری را بی هوش نقش بر زمین یافت. فهمید که این بلا را آن دو مرد بدجنس بر سر دخترک بیچاره آورده اند.

I’ll be with you (2)
+ ا ترجمه شده توسط :سحر در ساعت 23:17